تبليغاتX
عکس عکس

عکس عکس

مدتي است که در ها له اي از ابهام فرو رفته ام و

مدتي است که تمامي غم هاي عالم

 بر دل ناچيز من سنگيني مي کند و

اين غم ها و افسردگي ها از آن روزي شروع شد

 که با تو آشنا شدم .

 

از کلام خود سخن نمي گويم

چرا که ممکن است بر چشمان ..... تو قطره شبنمي بنشيند

 

به ناچار اين غم ها و افسردگي ها را

 در دل سوخته خويش نگاه مي دارم

تا روزي رازش را در جلوي پايت بريزم .

 

حال به توصيف تو مي پردازم :

نمي دانم از کجا آغاز کنم از چشمان .....

 که گويي دنيايي را

به مبارزه مي طلبد و به شهادت مي خواهد

 

يا از موهاي .....

 که همچون امواج دريا درگير طوفان است .

 

بارها در کتاب هاي بسياري خوانده ام و

 از نويسندگان زيادي شنيده ام

که شهر لندن زيباترين شهر جهان است و

هر کس که آن را نبيند گويي اصلأ زندگي نکرده است

ولي آن نويسندگان اگر تو را چون من مي ديدند

کلام خود را اين چنين مي نوشتند :

 

هر کس که تو را نبيند و

 با تو همکلام نشود گويي اصلأ زندگي نکرده است

و در پايان خوشحال از آنم که مدتي را

 با تو بوده ام و خواهم بود .

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 0:1 توسط مهناز دوست ركسينا |

خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم

مواظب عشقم باش می سپارمش بهت تمام تارو پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی

نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم .

راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه

خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه

بمیرم واسه هق هق گروقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت

همین دیونه بازی هاش از اول چشممو گرفت

عشق من دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 21:36 توسط مهناز دوست ركسينا |

بچه ها وقتی دلتون نافرم میگیره چیکار می کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 11:50 توسط مهناز دوست ركسينا |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

 

مهنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 18:42 توسط مهناز دوست ركسينا |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها

چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره

 ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می

کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس

 آروم سرشو انداخت پایین در حالی که

 اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز

بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش

نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا

ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو

دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق

چیه؟


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای

گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم

 خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی

که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان

 دارم از تو می پرسم


لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از

عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک

کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم

و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم

عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من

متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم

 راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته

که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های

 شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه

بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم

بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر

 کاری براش بکنم هر کاری...


من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم

منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم

 اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم

عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود

sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق

 هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست

 داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم

من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست

 منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه

چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش

بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم

خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که

دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

 پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر

نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین

احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم

می خواست عشق منو بزنه ولی من

طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم

عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم

 و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش

می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که

برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که

بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به

اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من

برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک

 بست عشق یعنی حاضر باشی هر

سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد

 از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول

داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه

ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش

 خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای

عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا

آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم

منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا

بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا

بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا

 منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم

مواظب خودت باش


دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی

 به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان

می کنم جوابم واضح بود..

معلم هم که به شدت گریه می کرد

گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه

 می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا

اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از

بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش

دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی

زمین افتادو دیگه هم بلند نشد...

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش

عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون

دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو

باشد؟ خواهان کسی باش که

خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو

باشد؟آغاز کسی باش که پایان تو

باشد

 

 

 

                                                                                                               رکسینا

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 17:56 توسط مهناز دوست ركسينا |

      

                   

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 15:17 توسط مهناز دوست ركسينا |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

سیاوش خیرابی.بلاگفا

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

منبع یادت نره(وب خودم) :30yavashkheirabi.blogfa.com

اینم از تله فیلم تلخون میخوامتون همه جوره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 15:18 توسط مهناز دوست ركسينا |

زدم فرياد خدايا اين چه رسمي است

                                 رفيقان را جدا كردن هنر نيست

رفيقان قلب انسان ان خدايا

                                بدون قلب مي توان زيست؟


عشق؟؟

اميدي كه زندگي مي بخشد

تحمل لحظه هاي سخت و طولاني انتظار

نگاه هميشه بيتاب است به جاده ها

خيره ماندن به نقطه اي نا معلوم

درك تفاوت ها...پذيرفتن دگرگوني ها..

داشتن حسرتي هميشگي.....

برترين حس دنيا

 

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ركسييييييييينا.......

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 11:18 توسط مهناز دوست ركسينا |

مهناز جون ورودت به این وبو تبریک می گم و امیدوارم لحظات خوبی رو در کنار هم داشته باشیم

 

 

                                                                                                                    سارینا دختر خاله ی رکسینا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 11:8 توسط مهناز دوست ركسينا |

مهتاب دلم ، شور دلم ، دمی به میخانه بیا

من منتظرم ، جان دلم ، با می و پیمانه بیا

هر شب بکشم آه ، از این جور و فراق

هجران نشکم بهر وصالت ، به تمنای بیا

نازم ، مه نازم ، همه نازم ، همه احساس

پروانه صفت بال کشان و لب مینای بیا

زیبای صفا پیشه ، ای مونس و دلدار

عالم همه جانان طلبند ، لیک تو بر جای (جان) بیا

 

 

دوستت دارم و محبوب منی

زاده ی سیرت و محجوب منی

رحمتی ، موهبتی ، گوهر جانی

نیک القابی و زیبای بیانی

یادت چه کنم بس که بلایی

هر روز به دامانتم ای مرهم آنی

ای عشق شناور که به جانم تو عیانی

جاری شده در خونم و معشوق زمانی

 

 

ماهی که به لطف عرش ، تابان شده ای

شاهی به جهان به فرش ، مهمان شده ای

رهپوی شب وصال جانان شده ای

آواره ی همدمی ز هجران شده ای

ضرب المثلی ، که درد و درمان شده ای

مهد ادبی ، چو نیمه ی جان شده ای

یاری صفتی ، به دیده احسان شده ای

صاحبدلی و ، زاده ی ایمان شده ای

همزاد گل و بلبل و بستان شده ای

مهتاب غزل چرا تو پنهان شده ای؟

 

 

ای که در قلب تو یک ذره از اندوه مباد

با حضور خود بگردان قلب غمگینم تو شاد

حال مارا کن دگرگون با نگاهی مهربان

با صدای دلنشینت از وفا شعری بخوان

سایه ی مهر و وفایت را دریغ از من مدار

قطره ای باران عشقت بر دل خشکم ببار

آشنای قلب من بشکن سکوت غربتم

غم رود بیرون ز دل گر تو شوی هم صحبتم

ناز چشمانت کشم ، تو ناز کن از بحر من

هرچه خواهی ناز کن ، اما دلم آتش مزن

 

به شوق دیدن رویش ، به شوق دیدن دوست

شدم روانه ی مشهد ، به قصد بوییدن دوست

همانکه با صلابت نطقش ، جواهری شد و دوست

به هر اشارت ابرو ، به سان گوهری شد و دوست

شدم اسیر وجود آن نگار مرمر پوست

به آشیانه ی عشقش ، نداشتم محرم و دوست

دلا بسوز که خزان امیدم ، بهانه ی اوست

همان سپیده همان نوشکفته و دوست


                                                                                                             سارینا

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 10:57 توسط مهناز دوست ركسينا |

X


Home
Email
Bahar20

Archives

خرداد 1388

بهمن 1387

آذر 1387
آبان 1387



Links

ارمیتا(چت)
ستاره(سینما ایرانی بازیگرای ایرانی)
عرفان جون(چت)
تنها
سعید
مریم
بی نام
غزل
سعید
بهنام و مینا
محسن و مهسا
حمید
هستی
مریم
محمد حسین
صوفیا
چت
چت
کیوان جوووووووووووووووووووووووون
چت
کل کل
سجاد
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس