|
مدتي است که در ها له اي از ابهام فرو رفته ام و مدتي است که تمامي غم هاي عالم بر دل ناچيز من سنگيني مي کند و اين غم ها و افسردگي ها از آن روزي شروع شد که با تو آشنا شدم . از کلام خود سخن نمي گويم چرا که ممکن است بر چشمان ..... تو قطره شبنمي بنشيند به ناچار اين غم ها و افسردگي ها را در دل سوخته خويش نگاه مي دارم تا روزي رازش را در جلوي پايت بريزم . حال به توصيف تو مي پردازم : نمي دانم از کجا آغاز کنم از چشمان ..... که گويي دنيايي را به مبارزه مي طلبد و به شهادت مي خواهد يا از موهاي ..... که همچون امواج دريا درگير طوفان است . بارها در کتاب هاي بسياري خوانده ام و از نويسندگان زيادي شنيده ام که شهر لندن زيباترين شهر جهان است و هر کس که آن را نبيند گويي اصلأ زندگي نکرده است ولي آن نويسندگان اگر تو را چون من مي ديدند کلام خود را اين چنين مي نوشتند : هر کس که تو را نبيند و با تو همکلام نشود گويي اصلأ زندگي نکرده است و در پايان خوشحال از آنم که مدتي را با تو بوده ام و خواهم بود . + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 0:1 توسط مهناز دوست ركسينا |
خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 21:36 توسط مهناز دوست ركسينا |
بچه ها وقتی دلتون نافرم میگیره چیکار می کنید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 11:50 توسط مهناز دوست ركسينا |
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. مهنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز + نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 18:42 توسط مهناز دوست ركسينا |
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
چیه؟
گرفته گفت:عشق؟
خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
دارم از تو می پرسم
عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود.. گفت:آره دخترم می تونی بشینی می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد... عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
باشد؟آغاز کسی باش که پایان تو باشد
رکسینا + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 17:56 توسط مهناز دوست ركسينا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 15:17 توسط مهناز دوست ركسينا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 15:18 توسط مهناز دوست ركسينا |
زدم فرياد خدايا اين چه رسمي است رفيقان را جدا كردن هنر نيست رفيقان قلب انسان ان خدايا بدون قلب مي توان زيست؟
عشق؟؟ اميدي كه زندگي مي بخشد تحمل لحظه هاي سخت و طولاني انتظار نگاه هميشه بيتاب است به جاده ها خيره ماندن به نقطه اي نا معلوم درك تفاوت ها...پذيرفتن دگرگوني ها.. داشتن حسرتي هميشگي..... برترين حس دنيا
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ركسييييييييينا....... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 11:18 توسط مهناز دوست ركسينا |
مهناز جون ورودت به این وبو تبریک می گم و امیدوارم لحظات خوبی رو در کنار هم داشته باشیم
سارینا دختر خاله ی رکسینا
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 11:8 توسط مهناز دوست ركسينا |
مهتاب دلم ، شور دلم ، دمی به میخانه بیا من منتظرم ، جان دلم ، با می و پیمانه بیا هر شب بکشم آه ، از این جور و فراق هجران نشکم بهر وصالت ، به تمنای بیا نازم ، مه نازم ، همه نازم ، همه احساس پروانه صفت بال کشان و لب مینای بیا زیبای صفا پیشه ، ای مونس و دلدار عالم همه جانان طلبند ، لیک تو بر جای (جان) بیا دوستت دارم و محبوب منی زاده ی سیرت و محجوب منی رحمتی ، موهبتی ، گوهر جانی نیک القابی و زیبای بیانی یادت چه کنم بس که بلایی هر روز به دامانتم ای مرهم آنی ای عشق شناور که به جانم تو عیانی جاری شده در خونم و معشوق زمانی ماهی که به لطف عرش ، تابان شده ای شاهی به جهان به فرش ، مهمان شده ای رهپوی شب وصال جانان شده ای آواره ی همدمی ز هجران شده ای ضرب المثلی ، که درد و درمان شده ای مهد ادبی ، چو نیمه ی جان شده ای یاری صفتی ، به دیده احسان شده ای صاحبدلی و ، زاده ی ایمان شده ای همزاد گل و بلبل و بستان شده ای مهتاب غزل چرا تو پنهان شده ای؟ ای که در قلب تو یک ذره از اندوه مباد با حضور خود بگردان قلب غمگینم تو شاد حال مارا کن دگرگون با نگاهی مهربان با صدای دلنشینت از وفا شعری بخوان سایه ی مهر و وفایت را دریغ از من مدار قطره ای باران عشقت بر دل خشکم ببار آشنای قلب من بشکن سکوت غربتم غم رود بیرون ز دل گر تو شوی هم صحبتم ناز چشمانت کشم ، تو ناز کن از بحر من هرچه خواهی ناز کن ، اما دلم آتش مزن به شوق دیدن رویش ، به شوق دیدن دوست شدم روانه ی مشهد ، به قصد بوییدن دوست همانکه با صلابت نطقش ، جواهری شد و دوست به هر اشارت ابرو ، به سان گوهری شد و دوست شدم اسیر وجود آن نگار مرمر پوست به آشیانه ی عشقش ، نداشتم محرم و دوست دلا بسوز که خزان امیدم ، بهانه ی اوست همان سپیده همان نوشکفته و دوست
سارینا + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 10:57 توسط مهناز دوست ركسينا |
|